تبليغاتX
درد و دل

درد و دل

زندگيم

سلام و خداحافظ برای همیشه

اومدم آدرس وب جدید رو بزارم و برم

خب بلاگفا اینقدر با ما نساختی تا مجبور شدم برم

دوستان عزیز این آدرس وب جدیدمه http://ghandakmaman.persianblog.ir/ ادامه ماجراهای منو قندکی رو از این به بعد اونجا می نویسم

آخیییییییییییییییییی بلاگفا دلم برات تنگ میشه ممنون از اینکه سنگ صبور خوبی برام بودی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

باي باي بلاگفااااااااااا

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام

از اونجايي كه به ضرب المثل قديمي مثلا مي خواستم گوش كنم هموني كه ميگه گر صبر كني زه غوره شايدم قوره  حلوا سازي

ولي من هر چي صبر كردم  اين بلاگفا درست نشد كه نشددددددد پس تصميم به جابجايي گرفتم. دارم ميرم پرشين بلاگ

حالا در حال انجام كارهاي اسباب كشي هستم هر وقت اون يكي وبم آماده شد ميام آدرس مي زارم اينجا

ولي دلم براي بلاگفا خييييييييييلي تنگ ميشه آآآآآآآآآه چه روزهايي با هم داشتم چقدر براش از غصه هام و درد دلهام گفتم بيچاره بلاگفا  فكر كنم افسردگي گرفته از دست من

حالا هم مي خوام برم سر بخت پرشين

به زودي در پرشين بلاگ مي بينمتون

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

دلم براش مي سوزه

سلام قندكي واااااااااااااااااي از دست تو كه چقدر ما رو اذيت ميكني

ديگه صبرم داره تمام ميشه هاااااااااااااااااا

بابايي ديروز يه چيزي گفت كه عين آتيش افتاد به جونم و تا خوده امروز از فكرش بيرون نمي اومدم و همش صداي باباي و اون حرفش تو گوشم بود

ديشب بابا براي درست كردن پمپ آب به حياط آپارتمان رفت وقتي اومد بالا گفت مريم سروش داره بابا ميشه واااااااااااااي منو بگي اينقدر خوشحال شدم كه حد نداره سروش همسايه ماست طبقه بالاي مونه و همسه بابايي اونا ۶ ساله كه ازدواج كردن و چون سروش مشكل داره تا حالا ني ني دار نشده بودن يه دفعه  براي بابايي درد دل كرده بود كه به خاطر مشكلي كه دارم خانومم خيلي بهم غر ميزنه و همش بهانه بچه رو ميگيره كلافه شدم نميدونم چكار كنم همه راها رو رفتيم ولي نتيجه نداشته

خلاصه من خييييييييييلي تو فكرشون بودم و هر وقت سروش رو ميديم ياده حرفهايي كه به بابايي زده بود مي افتادم و دلم همچنان براشون كباب بود تا اينكه ديشب سروش به رضا گفته كه دارم بابا ميشه و تو راهي دارم بابايي هم كلي خوشحال شده و بهش تبريك گفته و ازش پرسيده به سلامتي كي ني نيتون به دنيا مياد گفته حالا حالا مونده تازه جواب ازمايش رو گرفتيم  ببين چقدر خوشحال بوده كه صبر نكرده ني ني حداقل ۲ ماهه بشه و زودي به همه خبر داده تازه يه چيز جالب مامان بزرگ ديشب اومده بود خونه ما وقتي اومد بالا سلام كرد و گفت سروش رو تو حياط ديدم وقتي باهاش احوال پرسي كردم بهم گفت دارم بابا ميشه آخييييييييييييي مي بيني ماماني چقدر ذوق داره اين بابا سروش الهي كه اين ۹ ماه رو خانمش به سلامتي پشت سر بزاره و بابا سروش ني نيش رو بغل كنه و ذوقش رو كنه.

خب داشتم از بابايي مي گفتم

بعد از اينكه خبر بابا شدن سروش رو بهم داد گفت مريم امروز همكارام ازم پرسيدن رضا پس ديگه كي مي خواي پدر بشي بابا يالا بجنب ديگه منم الكي بهشون گفتم پدر شدم تو راهي داريم  

تا اينو گفتم همه سوت و دست زدن و كلي خوشحال شدن و بهم تبريك گفتن 

گفتم رضا آخه چرا ؟ ما كه تو راهي نداريم گفت عيب نداره نميدونم چرا يهويي اين جمله اومد به زبونم و اينو گفتم

ولي مريم چقدر كيف داره پدر شدنااااااااا نميدوني همكارام چقدر خوشحال شدن و چطور يهويي همه با هم سوت و دست زدن و مي خنديدن

مي بيني ؟؟!!!!

از سره شب تا همين امروز صبح همش اين حرف بابايي تو ذهنمه دارم ديوونه ميشم دلم براش كبابه

خدايا به حق اين روزهاي عزيزت ما رو به اندازه صبرمون آزمايش كن.

خدايا به حق اين روزهاي عزيزت قسمت ميدم اگه لياقتش رو داريم و صلاح ميدوني ما رو لايق پدر و مادر شدن بدون.

خدايا ازت مي خوام كه هيچ نگاهي منتظر و هيچ خونه اي رو سوت و كور نباشه.

به قول رضا ما كه هميشه شاكر بوديم پس مشكل كجاست كه ما ازش بي خبريم؟


پ ن: دوستان عزيز من مي خوام از بلاگفا به پرشين كوچ كنم ديگه خسته شدم از دسته اين بلاگفا با اين ناز و اداهاش ولي نميدونم راه انتقال وبلاگ بلاگفا به پرشين چيه؟؟؟؟ اگه شماها ميدونيد لطفا به منم بگين.

مرررررررررررررررررسي

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

منه غمگين

نمي دوني چند روزه چقدر غصه دارم

به اندازه تمام عمرم

هيچ وقت اينقدر ناراحت و غصه دار نبودم اين دفعه ناراحتيم براي نبود تو نيست بهت ميگم براي چي ناراحتم ولي الان نه شايد ۱ ماه ديگه بگم

چند روزه پيش مامانم تل زد بهم و يه خبري بهم داد خبر دادن همانا و زير و رو شدن من همانا

تمام دنيا رو سرم خراب شد هر وقت ياده حرف مامانم مي افتم دلم مي لرزه و گريم مي گيره دوست دارم يه خواب باشه

خدايا چطوري تحمل كنم

چطوري دوري عزيزترين و شيرين ترين موجود زندگيم رو تحمل كنم

خدايا تحملم رو بيشتر كن

نمي دونم اون روزي رو كه مامانم ازش حرف مي زد وقتي برسه من چه حالي دارم و چي به سرم مياد

از الان ماتم گرفتم براي اون روز همش دوست دارم گريه كنم

ديروز وقتي رفتم خونه بابايي نبود اضافه كار بود رفتم تو اتاق كه لباسهام رو عوض كنم چشمم به عكس روي ميز افتاد عكس رو بر داشتم و بوسيدم و زدم زير گريه به اندازه تمام عمرم با صداي بلند و آه گريه كردم اينقدر گريه كردم كه سردرد گرفتم و چشمام رو به زور مي تونستم باز كنم. آروم ميشدم دوباره به عكس كه نگاه ميكردم و ياده حرف مامانم مي افتادم گريم مي گرفت نمي دونم چقدر و چه مدت گريه كردم فقط همينو مي دونم كه وقتي چشمام رو باز كردم غروب شده بود و بابايي بالاي سرم بود بهم گفت مريم پاشو نزديكه اذانه پاشو آماده شيم بريم بيرون آخه افطار دعوت بوديم

چشمام رو كه باز كردم متوجه شدم از شدت سردرد خوابم برده

زيره لب گفتم خدايا نمي تونم دوريشو تحمل كنم نميدونم چكار كنم چطوري چطوري

كمكم كن

دوستانم 

برام دعا كنيد خيلي محتاج دعام از خدا برام تحمل و آرامش بخواين دارم ديوونه ميشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

ما برگشتیم

سلام مامانی

ما برگشتیم

رفته بودیم مسافرت یه مسافرت ۸ روزه خییییییییییییییییییلی خوش گذشت خیلی زیاد

اول رفتیم شهرکرد بعد رفتیم اصفهان بعد رفتیم همدان و بعدش دوباره برگشتیم شهرکرد و آخره سر هم اومدیم اهواز خونه خودمون

همدان رو تا حالا نرفته بودم خیلی ازش خوشم اومد خیلی قشنگ و تمیز بود و جاهای دیدنی زیادی داشت که ما به علت نداشتن وقت نتونستیم همه جاهای دیدنی رو ببینیم بابایی گفت دفعه دیگه که مرخصی گرفتیم و خواستیم بریم مسافرت اول از همه میریم همدان و چند روز اونجا می مونیم که حسابی همه جاهای دیدنیش رو بریم ببینیم

اینم چنتا عکس خوشگل از غارعلیصدر Photographer

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

 Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

میدونی مامانی من اصلا دلم نمی خواست بریم اصفهان اصلا دوست نداشتم حاضر بودم هر جای دیگه برم مسافرت اصلا مرخصی بگیرم تو خونه بمونم ولی اصفهان نرم چون یاده خاطرات پارسال می افتادم و دلم خییییییییییییلی می گرفت ولی خب چه میشه کرد که همیشه اونطوری که دوست داری نمیشه من به خاطر جمع مجبور بودم به رای اکثریت احترام بزارم و به سمت اصفهان حرکت کنیم بابایی می دونست من دوست ندارم برم اصفهان بهم گفت :

بهت قول میدم که ما از جمع جدا شیم و خودمون تنهایی بریم مسافرت و هر جا که دوست داری بريم منم گفتم بريم همدان

گفت باشه ميريم

از راه اصفهان برات بگم وقتي از شهركرد به سمت اصفهان مي رفتيم من اينقدر گرفته و ناراحت بودم كه انگار مي خواستن ببرنم پاي چوبه دار عصبي و كلافه بودم طوري كه دوست داشتم با همه دعوا كنم از همه بدم مي اومد اون صحنه ها لعنتي پارسال مثل برنامه تلوزيون از جلوي چشمم رد مي شدن و منو بيشتر عصبي مي كردن بابايي يه آهنگ ملايم هم گذاشته بود كه به غمم بيشتر دامن مي زد ديدم فايده نداره عينكم رو زدم كه چشمام ديده نشن و صورتم رو به سمت شيشه برگردوندم كه بابايي نبينه و اشك بود كه از چشمام جاري ميشد نميدونم چم شده بود داشتم ديونه ميشدم گلوم درد گرفته بود دوست داشتم با صداي بلند گريه كنم ولي نميشد همش ياده اون صحنه لعنتي مي افتادم كه روي تخت دست و پا بسته بودم و جيغ مي زدمو گريه مي كرد التماس مي كردم فكر كنم اون صحنه رو هيچ وقت فراموش نكنم من هيچ وقت تا به الان چنين دردي تو زندگيم نكشيده بودم براي همين نمي تونم به اين راحتيها فراموشش كنم.

 من وقتي كلافه يا ناراحت ميشيم خودم با خودم دعوا ميكنم  مي گم دختر چت شده ؟ خجالت بكش اين دنيا ارزش غم و غصه نداره خودش به اندازه كافي غصه دار هست تو ديگه براي خودت غصه درست نكن

يه صلوات فرستادم و نفس عميق كشيدم و گفتم خدايا شكرت راضيم به رضاي تو

خدارو شكر آروم شدم

از مسافرت تنها خاطره بدي كه داشتم اين بود كه برات گفتم وگرنه تو اون چند روز جز خوشي چيزي نبود و البته جاي تو فسقل خالي بود

راستييييييييي يه خبر ماماني

پسر عموي باباي كه بهت گفتم اي وي اف كردن و نتيجه گرفتن

خخخخخخخخب

حالا ۲ قلوها تا ۵ ماه ديگه به دنيا ميان اونم چييييييييييي ۱ دخملي و ۱ پسملي

روزيه همه منتظرا

آمين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

تولدت مباررررررررررررررررررررككككككككككك

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام

قندك اگه گفتي امروز چه روزييييييييه

تولده بابايييييييييييييييي

تولدش مبارك باشه انشالله ۱۲۰ ساله بشه البته در كنار من    اون كه 120 ساله بشه من ميشم 118 ساله

مي خواستم امروز تولدش رو بگيرم يعني كيك درست كنم و يه مهماني شام كوچولو بدم ولي مامان جون اشتباهي دو روزه پيش براي بابايي تولد گرفتن و ما رو سوپرايز كرد طفلك فكر ميكنم ۴/۵ تولده بابايي وقتي من بهش گفتم ۶/۵ گفت اااااااااااه من فكر كردم امروزه ولي دستش درد نكنه خيلي زحمت كشيده بود.

 براي بابايي ميدوني هديه چي خريده بود يه مرغ مينااااااا آخه بابايي به پرنده ها و كلا حيوانات خيلي علاقه داره من بهش ميگم "حسنك كجايي" حالا بايد با مرغ مينا تمرين كنيم كه حرف زدن رو ياد بگيره

فكر ميكني ياد ميگيره آخه ما از صبح تا ۴ بعد از ظهر خونه نيستيم بيچاره مرغ مينا فكر كنم همينطوري لال باقي بمونه

راستي عمه داره مياد با ني ني كوچولووووووووش آوينا گلي نميدونم چرا من اينقدر اين دخملي رو دوست دارم ولي ميدونم چرا دوستش دارم

چون خودم اسمش رو انتخاب كردم به عمه گفتم اسمه دخترتو بزار آوين اونم گفت باشه يه آ مي زارم آخرش كه بشه آوينا

پنج شنبه عمه ميرسه تهران براي جمعه پرواز داره كه بيادش اينجا

پس من جمعه صبح آوينا گلي رو مي بينم ازش عكس ميگيرم ميارم برات كه تو هم ببينيش

خب تا خبرهاي خوب باااااااااي

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

آزم_________________________ون

سلام

خوبی مامانی

قندکی این روزها مامانی حسسسسسسسابی مشغوله و در حاله تلاش

قراره شرکت نفت ازمون آزمون بگیره

هر کی قبول بشه رسمی میشه

اولش که گفتن این آزمون فقط برای منشی ها و ماشین نویسها و دفتریهاست ولی بعدش دیدیم هر کی از راه رسید ثبت نام کرد حتی خدماتی ها و فنی ها

تعداد خیلی خیلی زیاد شده فکر کنم نزدیکه به ۲۰۰۰ یا ۲۵۰۰ نفر ۳۰۰ نفر بیشتر هم نمی خوان!!!!!!!

تو فکر میکنی با این اوضاع مامانی قبول بشه ؟؟؟؟ خودم که فکر نمیکنم

روزها که تو اداره هستم بین کارهام کتاب دستم میگیرم و درس می خونم بیشتر کامپیوتر می خونم ادبیات رو گذاشتم برای هفته دیگه زبان هم که به کلی از ذهنم پریده وقتی می رم خونه زیاد وقت درس خوندن ندارم چون اینجا خیلی خسته می شم خب صبح زود بیدار شدن و ۱۰ ساعت کار کردن خستگی هم داره

خونه که می رسم ۱ ساعت لا لا میکنم بعد که بیدار شم تقریبا ساعته ۶ شده بعدش هم شام درست میکنم بعد تا شام بخوریم ساعت ۹ شده تا ظرفهای شام رو بشورم و کارهام رو انجام بدم ساعت ۱۰ شده اینطوریه که تو خونه ۱ یا نهایتا ۲ ساعت بیشتر نمی تونم درس بخونم

قندکی برای مامانی و دوستای مامانی دعا کن که قبول بشیم

خدا کنه قبول شیم

دیگه از دست پیمانکار و ناز و اداهاش راحت میشیم

۱۶ مرداد آزمون برقرار میشه

برم چنتا تست بزنم

فعلا

خدایا حداقل به این دعام گوش کن

کمکم کن

پ ن :

من هنوز هم نمی تونم برای بلاگفا کامنت بزارم دوستان بلاگفایی فکر نکنید من بی معرفتماااااااااااااااااا نه میام وبلاگهاتون رو می خونم ولی امان از اون یپغامی که بهم میده و میگه نمی تونی کامنت بزاری البته اون نمیگه کامنت میگه نظر  فکر کنم بلاگفا به چوب تر نیاز داره  به هر حال من این وب رو نگه میدارم اگه تا چند وقت دیگه درست نشد به پرشین بلاگ انتقالش میدم البته بعد از آزمون

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام مامانی

خوبی قندکم

بازم یه کاره جدید

بازم یه امید دیگه برای رسیدن به تو

مامانی قراره داروی گیاهی بخوریم هر دومون البته چند روزه پیش رفتیم یه عطاری که میگن کارش خیلی خوبه یکی از دوستام هم رفته و ازش راضی بوده اونم مشکل ما رو داشته و بعد از مصرف داروهاش وضعیتشون خیلی بهتر شده خیلی امیدوار شده ما هم گفتیم پس بریم بد نیست

خلاصه رفتیم و بعد از یه عالمه سوال و جواب گفت من به هر دوتون دارو میدم و قرار شد شنبه بریم داروها رو ازش بگیریم

بعد از استفاده داروها باید بابایی آز بده ببینیم چقدر نتیجه داشته

قندکم آز چه بد بشه چه خوب من بازم همون مریم و بابایی بازم همون رضاست

بازم برای رسیدن به تو تلاش میکنیم اینقدر تلاش میکنم تا خدا دلش برامون بسوزه و تو رو بهمون بده

من از زندگیم راضی هستم خیییییییییییییییلی زیاد بابایی خیلی خوبه

بعضی وقتا از خوبیهاش و از مهربونیهاش زورم میگیره و حرص میخورم

بعضی وقتا وقتی نگاش میکنم دلم براش می سوزه

از سادگیش

از صداقتش

از مهربونیش

از مظلومیتش

با جون و دل کناره بابایی زندگی میکنم و زندگی خواهم کرد با تو یا بی تو ما با هم هستیم

اگه تو باشی که خوشبختی ما کامل میشه ولی اگه خواست خدا نبود که کاریش نمیشه کرد

من حاضر نیستم به خاطر بچه زندگی  که خیللللللللللی براش زحمت کشیدم رو رها کنم می مونم اینقدر صبر میکنم تا خدا بهمون نگاه کنه

صبر میکنم و به حرف هیچ کس گوش نمیکنم اینو بهت قول میدم

خیلی ها بهم میگن خب می خوای چکار کنی ؟

منم بهشون میگم این زندگی خودمه و خودم براش تصمیم میگیرم من به خاطر بچه با رضا ازدواج نکردم که الان به خاطر بچه اونو رها کنم

من به هیچ قیمتی اونو از دست نمیدم

خوده بابایی هم چند دفعه ازم پرسیده

که اگه مریم هیچ وقت بچه دار نشدیم می خوای چکار کنی ؟

گفتم کاره خاصی نمیکنم

زندگی میکینم

فقط

همین

گفت یعنی همینطوری تنهایی

گفتم آره تنهایی

گفتم رضا من امیدم خیلی زیاده خیللللللللللللی میدونم که ما پدر و مادر میشیم فقط باید صبر داشته باشیم

خدا همیشه لطفش شامل حاله ما بود و بازم هست

خدایاااااااااااااااااااااا خدایااااااااااااااااااااااا هیچ امیدی رو ناامید نکن

پ ن:

هیچ خانه ای ویران نیست

هیچ قلبی تیره نیست

هیچ صدایی بی صدا نیست

مگر

با دست و فکر خودمون!!!!!!!!!

سعی کنیم یاد بگیرم همیشه امید به دیگران بدیم نه اینکه امیدشون رو ازشون بگیرم (حتی اگر جای امیدواری نباشه) و فکر کنیم اگه با حقیقت مواجه بشن و اونو قبول کنن بهتره فکر نمیکنم فرستادن موج منفی کاره خیلی خوب و پسندیده ای باشه

هر کسی خودش بهتر حقیقت زندگیش رو میدونه

یکی مثل من که این حقیقت رو میدونم و دارم برای رسیدن به یه حقیقت شیرین تلاش میکنم  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

خانه ما

سلاااااااااام به قندك ماماني

قندكي يه خبببببببر خوب بهت بدم و زودي برم

بالاخره خونه خريده شد

خونه خوشگله خييييييييييلي

 

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

پدر

سلاااااااام

 

روز پدر پیشاپیش مباااااااااااااارک

همسرم روزت مبارك  

اميدوارم ساله ديگه واقعا روزت باشه   

اميدوارم ساله ديگه يه ني ني ناز و كچل داشته باشي

اميدوارم ساله ديگه از صداي گريه ني ني و شلوغي خونه به ياد سكوت  امسال بيفتي و از دسته ني ني اينجوري بشي

آخرشم خودم نفهيمدم اينايي رو كه گفتم دعا بود يا نفرين  

بيچاره بابايي دلم براش سوخت

فعلا باي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط مریم  |